غزل شمارهٔ ۹۳۲

مها به دل نظری کن که دل تو را دارد

که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد

ز شادی و ز فرح در جهان نمی‌گنجد

که چون تو یار دلارام خوش لقا دارد

همی‌رسد به گریبان آسمان دستش

که او چو سایه ز ماه تو مقتدا دارد

به آفتاب تو آن را که پشت گرم شود

چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد