غزل شمارهٔ ۹۳۹

به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود

که جان تویی و دگر جمله نقش و نام بود

اگر چه ماه به ده دست روی خود شوید

چه زهره دارد کان چهره را غلام بود

اگر چه عاشقی و عشق بهترین کار است

بدانک بی‌رخ معشوق ما حرام بود

به جان عشق که تا هر دو جان نیامیزد

جداییست و ملاقات بی‌نظام بود