غزل شمارهٔ ۹۶۶

دیده خون گشت و خون نمی‌خسبد

دل من از جنون نمی‌خسبد

مرغ و ماهی ز من شده خیره

کاین شب و روز چون نمی‌خسبد

پیش از این در عجب همی‌بودم

کآسمان نگون نمی‌خسبد

آسمان خود کنون ز من خیره است

که چرا این زبون نمی‌خسبد