غزل شمارهٔ ۹۷۵

آتش افکند در جهان جمشید

از پس چار پرده چون خورشید

خنک او را که شد برهنه ز بود

وای آن را که جست سایه بید

دل سپیدست و عشق را رو سرخ

زان سپیدی که نیست سرخ و سپید

عشق ایمن ولایتیست چنانک

ترس را نیست اندر او امید