غزل شمارهٔ ۹۸۹

صبر با عشق بس نمی‌آید

عقل فریادرس نمی‌آید

بیخودی خوش ولایتیست ولی

زیر فرمان کس نمی‌آید

کاروان حیات می‌گذرد

هیچ بانگ جرس نمی‌آید

بوی گلشن به گل همی‌خواند

خود تو را این هوس نمی‌آید