غزل شمارهٔ ۱۰۲۲

دی سحری بر گذری گفت مرا یار

شیفته و بی‌خبری چند از این کار

چهره من رشک گل و دیده خود را

کرده پر از خون جگر در طلب خار

گفتم کی پیش قدت سرو نهالی

گفتم کی پیش رخت شمع فلک تار

گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینت

نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار