حکایت

شبی آن پیر زاری کرد بسیار

که یارب این حجاب از پیش بردار

حجاب از پیش چشم پیر برخواست

ندیدش جز فنا بشنو سخن راست

نبُد چیزی ز چندینی عجائب

عجائب ماند آن پیر از غرائب

نبُد چرخ فلک اینجا پدیدار

بجز دیدار یار و لیس فی الدّار