حکایت

مگر پیری ز پیران رسیده

طلب میکرد مردی راز دیده

یکی پیری بزرگی با ادب بود

ز شوق دوست دائم در طلب بود

بسی در عین طاعت کرده کوشش

چو دریا بود او در عین جوشش

همیشه صاحب درد و الم بود

ولی در عشق او صاحب قدم بود