غزل شمارهٔ ۱۰۲۸

ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر

ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر

از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان

وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر

مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا

مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر

با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد

ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر