حکایت در وقت پیر گوید

شبی در صحبت پیری بدم شاد

نشسته در عیان عشق دلشاد

بدم اندر حضورش مانده خاموش

ز سرّ عشق بُد آن پیر مدهوش

دمادم پیر در مستی اسرار

شدی در حالت اسرار بیدار

وگر آهی زدی در عشق و هوئی

شدی گردان بر من همچو گوئی