فی الحكایة و التمثیل
چون پیمبر آمد از معراج باز
عایشه گفتش که ای دریای راز
راز بشنودی بگوش جان زحق
با دل من در میان نه یک سبق
گفت حق گفت ای نبی از حرمتت
گر بود یک دوزخی از امتت
دارم آن یک دوزخی را دوستر
از بهشتی صد ز یک امت دگر
چون پیمبر آمد از معراج باز
عایشه گفتش که ای دریای راز
راز بشنودی بگوش جان زحق
با دل من در میان نه یک سبق
گفت حق گفت ای نبی از حرمتت
گر بود یک دوزخی از امتت
دارم آن یک دوزخی را دوستر
از بهشتی صد ز یک امت دگر