فی الحكایة و التمثیل
سائلی در مجمعی بر پای خاست
گفت در بصره حسن مهتر چراست
گفت از آن کامروز در صدق و مجاز
هست خلقی را بعلم او نیاز
واو بیک جو نیست حاجتمند کس
او بدنیا کی بود در بند کس
او ز جمله فارغست از زاد وب رگ
خلق حاجتمند او تا روز مرگ
سائلی در مجمعی بر پای خاست
گفت در بصره حسن مهتر چراست
گفت از آن کامروز در صدق و مجاز
هست خلقی را بعلم او نیاز
واو بیک جو نیست حاجتمند کس
او بدنیا کی بود در بند کس
او ز جمله فارغست از زاد وب رگ
خلق حاجتمند او تا روز مرگ