الحكایة ‌و التمثیل

گفت روزی شبلی افتاده کار

در بردیوانگان شد سوکوار

دید آنجا پس جوان دیوانهٔ

آشنا با حق نه چون بیگانهٔ

گفت شبلی را که مردی روشنی

گر سحرگاهان مناجاتی کنی

از زفان من بگو با کردگار

کوفکندی در جهانم بی قرار