الحكایة ‌و التمثیل

خواجه‌ای در شهر ما دیوانه شد

وز خرد یکبارگی بیگانه شد

نه لباسی بودش و نه طعمهٔ

کس ندادش لقمهٔ بی لطمهٔ

بود پنجه سال تادیوانه بود

در زفان کودکان افسانه بود

سیم رفته روی چون زر مانده

در بدر در خاک هر درمانده