الحكایة و التمثیل

آن یکی دیوانه را از اهل راز

گشت وقت نزع جان کندن دراز

از سر بی قوتی و اضطرار

همچو ابری خون فشان بگریست زار

گفت چون جان ای خدا آوردهٔ

چون همی بردی چرا آوردهٔ

گر نبودی جان من بر سودمی

زین همه جان کندن ایمن بودمی