الحكایة و التمثیل

دید بوموسی مگر یک شب بخواب

بر سر خود عرش همچون آفتاب

روز دیگر رفت سوی بایزید

زانکه بوموسی ز جان بودش مرید

گفت تا تعبیر خوابم او کند

مرهم جان خرابم او کند

چون بر او رفت خلق آشفته بود

زانکه شیخ آن شب ز دنیا رفته بود