الحكایة و التمثیل

در رهی میرفت هارون الرشید

بود تابستان و آبی ناپدید

تشنگی غالب شد و در تف و تاب

چشم را بود ای عجب گربود آب

عابدی گفتش که ای شاه جهان

تشنگی چون برتو افتاد این زمان

گر دلت از تشنگی گردد خراب

ور نیابی فی المثل ده روز آب