الحكایة و التمثیل

رفت نوشروان درآن ویرانهٔ

دید سر بر خاک ره دیوانهٔ

ناله میکرد و چونالی گشته بود

حال گردیده بحالی گشته بود

از همه رسم جهان و آئین او

کوزهٔ پر آب بر بالین او

در میان خاک راه افتاده بود

نیم خشتی زیر سر بنهاده بود