الحكایة و التمثیل

گفت چون صحرا همه پربرف گشت

رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت

دید گبری را ز ایمان بی خبر

دامنی ارزن درافکنده بسر

برف میرفت و بصحرا میدوید

دانه میپاشید و هرجا میدوید

گفت ذوالنونش که ای دهقان راه

از چه میپاشی تو این ارزن پگاه