الحكایة و التمثیل

بوسعید مهنه در آغاز کار

پیش لقمان رفت روزی بی قرار

سنگ در یک دست میافراشت او

سوخته در دست دیگر داشت او

شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته

گفت تا گردانمت آموخته

میزنم این سنگ بر سر محکمت

سوخته برمینهم چون مرهمت