الحكایة و التمثیل

بود مجنونی چو در کار آمدی

گاه گاهی سوی بازار آمدی

در نظاره آمدی حیران و مست

چست بگرفتی سر بینی بدست

آن یکی گفتش که ای شوریده دین

بینی از بهر چه میگیری چنین

گفت این شمغندی بازاریان

سخت میدارد دماغم را زیان