الحكایة و التمثیل

بود عبداللّه طاهر در شکار

باز میآمد بشهر آن نامدار

بود در راهش پلی جای نشست

پیر زالی از پس آن پل بجست

اسب عبداللّه سر بر زد ز راه

بر زمین افکند از فرقش کلاه

خشمگین شد سخت عبداللّه ازو

خواست تا خود را کند آگاه ازو