الحكایة و التمثیل

میشد ابراهیم ادهم در رهی

پیش اوآمد سواری ناگهی

گفت آبادانی ای رهرو کجاست

اوبگورستان اشارت کرد راست

شد سوار از قول اودر خشم سخت

تازیانه کرد بر وی لخت لخت

خون روان شد از سر واز روی او

تا زخون گل گشت خاک کوی او