الحكایة و التمثیل

بس عجب دیوانهٔ فرتوت بود

دایمش نه جامه و نه قوت بود

عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف

غرقهٔ دیرینهٔ این بحر ژرف

روز و شب میسوختی از عشق دوست

هرکه میسوزد ز عشق او نکوست

روزگاری بود تا در صد عنا

گرد او میگشت گرداب بلا