الحكایة و التمثیل

عاشقی روزی مگر خون میگریست

زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست

گفت میگویند فردا کردگار

چون کند تشریف رؤیت آشکار

چل هزاران ساله بدهد بر دوام

خاصگان قرب خود را بار عام

یک زمان زانجا بخود آیند باز

در نیاز افتند خو کرده بناز