الحكایة و التمثیل

در رهی میرفت شبلی دردناک

دید دو کودک در افتاده بخاک

زانکه جوزی در میان افتاده بود

هر دو را دعوی آن افتاده بود

هر دو از یک جوز میکردند جنگ

شیخ گفتا کرد میباید درنگ

تا من این جوز محقر بشکنم

پس میان هر دو تن قسمت کنم