غزل شمارهٔ ۱۰۶۶

مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار

روح بخش هر قران و آفتاب هر دیار

این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو

گر نخواهی برهمش زن ور همی‌خواهی بدار

تابشی از آفتاب فقر بر هستی بتاب

فارغ آور جملگان را از بهشت و خوف نار

وارهان مر فاخران فقر را از ننگ جان

در ره نقاش بشکن جمله این نقش و نگار