الحكایة ‌و التمثیل

بود آن دیوانهٔ در اضطرار

در مناجاتی شبی میگفت زار

کای خدا از تو نخواهم هیچ من

یا دهی یا ندهیم بشنو سخن

سخت در خود ماندهام جان در خطر

تا که از من این چه دادی واببر

این وجودم را که داری در زحیر

مینخواهم هیچ میگویم بگیر