الحكایة ‌و التمثیل

بود شوریده دلی دیوانهٔ

روی کرده در بن ویرانهٔ

همچو باران زار برخود میگریست

سایلی گفتش که این گریه ز چیست

که بمردت گفت دور از تو دلم

دل بمرد و سخت تر شد مشکلم

گفت دل چون مردت و چون شد زجای

گفت چون اندوه بودش با خدای