الحكایة و التمثیل

نازنین میرفت و بس شوریده بود

گفتی از سرباز خوابی دیده بود

میگذشت او بر در مجلس گهی

این سخن گفت آن مذکر آنگهی

این گل آدم خدا از سرنوشت

چل صباح از دست قدرت میسرشت

بعد از آن گفتا دل مؤمن مدام

هست در انگشت حق کرده مقام