الحكایة و التمثیل

آن یکی دیوانه را میتاختند

کودکانش سنگ میانداختند

درگریخت او زود در قصر عمید

بود او در صدر آن قصر مشید

دید در پیشش نشسته چند کس

باز میراندند از رویش مگس

بانگ بر وی زد عمید ازجایگاه

گفت ای مدبر که داد اینجات راه