الحكایة و التمثیل

موسی عمران یکی شاگرد داشت

کو باستادی بسی سر میفراشت

شد بشهری دور از موسی مگر

مینیامد دیرگاه از وی خبر

جست بسیاری ازو موسی نشان

محو شد گفتی نشانش از جهان

در رهی یک روز موسی میدوید

دید مردی را که خوکی میکشید