الحكایة و التمثیل

در رهی میشد سنائی بیقرار

دید کناسی شده مشغول کار

سوی دیگر چون نظر افکند باز

یک مؤذن دید در بانگ نماز

گفت نیست این کار خالی از خلل

هر دو را میبینم اندر یک عمل

زانکه هست این بیخبر چون آن دگر

از برای یک دومن نان کارگر