المقالة الثامنة و العشرون

سالک از خون کرد ادیم چهره رنگ

رفت پیش آدمی با عیش تنگ

گفت ای خورشید بینش آمده

قطب کل آفرینش آمده

قابل بار امانت آمدی

در امانت بی خیانت آمدی

این جهان را وان جهان را سروری

وی عجب تو خود ز هر دو برتری