الحكایة و التمثیل

گفت روزی پادشاه عصر خویش

بر کنار بام شد بر قصر خویش

کودکی را دید زیبا و لطیف

مشت میزد سخت پیری را ضعیف

زیر قصر آمد وزو پرسید حال

کز چه او را میدهی این این گوشمال

گفت او را میبباید زد بسی

تا نیارد کرد این دعوی کسی