الحكایة و التمثیل

آن جوانی بود الحق بی خبر

رفت پیش شیخ حلوائی مگر

گفت من عمری بخون گردیدهام

بی سر و بن سرنگون گردیدهام

هم ریاضتها کشیدم بیشمار

هم شب و هم روز بودم بیقرار

نه بدیدم هیچ در عمری دراز

نه رسیدم من بهیچی مانده باز