الحكایة و التمثیل

میرزادی بود بس خورشید چهر

از قدم تا فرق چون خورشید مهر

مشک موئی تنگ چشمی دلبری

هر دولعلش شیر و شهد و شکری

چون بترکی گفتنش رای آمدی

درد دندانش شکر خای آمدی

هر زمان عمدا ز پس کردی نگاه

و او فکندی پیش دو زلف سیاه