الحكایة و التمثیل
گفت چون یعقوب بر عزم سفر
رفت از کنعان برون پیش پسر
مصریان بی پا و سر برخاستند
پای تا سر مصر را آراستند
چون زلیخا را خبر آمد ازان
نه بپای اما بسر آمد دوان
ژندهٔ بر سر فکند آن بی قرار
بر میان خاک ره بنشست خوار
گفت چون یعقوب بر عزم سفر
رفت از کنعان برون پیش پسر
مصریان بی پا و سر برخاستند
پای تا سر مصر را آراستند
چون زلیخا را خبر آمد ازان
نه بپای اما بسر آمد دوان
ژندهٔ بر سر فکند آن بی قرار
بر میان خاک ره بنشست خوار