الحكایة و التمثیل

یک شبی محمود شاه حق شناس

اشک میافشاند بر روی ایاس

جامه چون از اشک خود درخون کشید

موزهٔ او عاقبت بیرون کشید

طشت آورد و گلاب آن نیک نام

شست اندر طشت زر پای غلام

گرچه بسیاری گلابش پیش بود

صد ره اشکش از گلابش بیش بود