الحكایة و التمثیل

آن سگی مرده براه افتاده بود

مرگ دندانش ز هم بگشاده بود

بوی ناخوش زان سگ الحق میدمید

عیسی مریم چو پیش او رسید

همرهی را گفت این سگ آن اوست

و آن سپیدی بین که در دندان اوست

نه بدی نه زشت بوئی دید او

و آن همه زشتی نکوئی دید او