الحكایة و التمثیل
خواندمحمود را سر بی خویشئی
عاشقی را مانده در درویشئی
عاشق درویش بود و سوخته
سینهٔ همچون چراغ افروخته
گفت ای درویش با من راز گوی
نکتهٔ از عشق وعاشق بازگوی
زانکه میگویند مرد عاشقست
هرچه تو در عشق گوئی لایقست
خواندمحمود را سر بی خویشئی
عاشقی را مانده در درویشئی
عاشق درویش بود و سوخته
سینهٔ همچون چراغ افروخته
گفت ای درویش با من راز گوی
نکتهٔ از عشق وعاشق بازگوی
زانکه میگویند مرد عاشقست
هرچه تو در عشق گوئی لایقست