الحكایة و التمثیل
رفت دزدی در سرای رابعه
خفته بود آن مرغ صاحب واقعه
چادرش برداشت راه در نیافت
باز بنهاد و بسوی در شتافت
بازبرداشت و بیامد ره ندید
باز چون بنهاد شد درگه پدید
گشت عاجز هاتفیش آواز داد
گفت چادر باید این دم باز داد
رفت دزدی در سرای رابعه
خفته بود آن مرغ صاحب واقعه
چادرش برداشت راه در نیافت
باز بنهاد و بسوی در شتافت
بازبرداشت و بیامد ره ندید
باز چون بنهاد شد درگه پدید
گشت عاجز هاتفیش آواز داد
گفت چادر باید این دم باز داد