الحكایة و التمثیل

در شبی کز میغ شد عالم سیاه

بود مجنونی در افتاده براه

در بیابانی میان رعد و برق

کرده برقش سوخته بارانش غرق

دیده پرخون راه میبرید سخت

بادلی پر بیم میترسید سخت

هاتفیش آواز داد از قعر جان

گفت حق با تست کم ترس ای جوان