الحكایة و التمثیل
در شبی کز میغ شد عالم سیاه
بود مجنونی در افتاده براه
در بیابانی میان رعد و برق
کرده برقش سوخته بارانش غرق
دیده پرخون راه میبرید سخت
بادلی پر بیم میترسید سخت
هاتفیش آواز داد از قعر جان
گفت حق با تست کم ترس ای جوان
در شبی کز میغ شد عالم سیاه
بود مجنونی در افتاده براه
در بیابانی میان رعد و برق
کرده برقش سوخته بارانش غرق
دیده پرخون راه میبرید سخت
بادلی پر بیم میترسید سخت
هاتفیش آواز داد از قعر جان
گفت حق با تست کم ترس ای جوان