الحكایة و التمثیل
گشت یک روز از ایاز نازنین
در میان جمع سلطان خشمگین
خواند پیش خود حسن را شهریار
گفت ازین پس با ایازم نیست کار
جان من میجوشد از وی چون کنم
تخت بندش بر نهم یا خون کنم
یا کنم آزادش و سر در دهم
یا برانم از درش سر بر نهم
گشت یک روز از ایاز نازنین
در میان جمع سلطان خشمگین
خواند پیش خود حسن را شهریار
گفت ازین پس با ایازم نیست کار
جان من میجوشد از وی چون کنم
تخت بندش بر نهم یا خون کنم
یا کنم آزادش و سر در دهم
یا برانم از درش سر بر نهم