الحكایة و التمثیل
آن یکی پرسید از مجنون مگر
کز سخنها تو چه داری دوستر
گفت من لا دوستر دارم مدام
تاکه جان دارم مرا لامی تمام
گفت تا باشد نعم ای بیخبر
لاتو از بهر چه داری دوستر
گفت وقتی کردم از لیلی سؤال
کای رخت خورشید را داده زوال
آن یکی پرسید از مجنون مگر
کز سخنها تو چه داری دوستر
گفت من لا دوستر دارم مدام
تاکه جان دارم مرا لامی تمام
گفت تا باشد نعم ای بیخبر
لاتو از بهر چه داری دوستر
گفت وقتی کردم از لیلی سؤال
کای رخت خورشید را داده زوال