غزل شمارهٔ ۱۰۹۱

نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر

نه که فلاح توام سرور و سالار مگیر

نه که همسایه آن سایه احسان توام

تو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگیر

شربت رحمت تو بر همگان گردانست

تو مرا تشنه و مستسقی و بیمار مگیر

نه که هر سنگ ز خورشید نصیبی دارد

تو مرا منتظر و کشته دیدار مگیر