غزل شمارهٔ ۱۰۹۲

اختران را شب وصلست و نثارست و نثار

چون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار

زهره در خویش نگنجد ز نواهای لطیف

همچو بلبل که شود مست ز گل فصل بهار

جدی را بین به کرشمه به اسد می‌نگرد

حوت را بین که ز دریا چه برآورد غبار

مشتری اسب دوانید سوی پیر زحل

که جوانی تو ز سر گیر و بر او مژده بیار