غزل شمارهٔ ۱۰۹۳

روستایی بچه‌ای هست درون بازار

دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار

که از او محتسب و مهتر بازار بدرد

در فغانند از او از فقعی تا عطار

چون بگویند چرا می‌کنی این ویرانی

دست کوته کن و دم درکش و شرمی می‌دار

او دو صد عهد کند گوید من بس کردم

توبه کردم نتراشم ز شما چون نجار