غزل

من نمی‌دانم چه نیکو دلبرم

کز لطیفی در زر و در زیورم

نیستم عاشق چرا هر صبحدم

پیرهن را تا بدامن میدرم

دوست می‌دارند مردم روی من

دل از ایشان من بدین رو میبرم

کس چه می‌ماند بمن از شاهدان

بر سر خوبان از این روشنترم