نومیدی بلبل از گل و رفتن او از باغ به بیوفائی گل

گفت بلبل من دگر نایم بباغ

زانکه دارم دل ز جور او بداغ

بیوفائی پیشه دارد آن صنم

لاجرم از دور بانگی می‌زنم

گر بدانی سازگاری می‌کند

مهر پیوندی و یاری می‌کند

عاشق خود را نمی‌راند ز پیش

می‌شدم نزدیک او با جان خویش